تبليغاتX
من تموم قصه هام قصه توست

من تموم قصه هام قصه توست

عاشقانه سوختم

روزی دختری به خدمت کورش کبیر رفت و گفت من عاشق شما هستم و بدون شما نمی توانم زندگی کنم. کورش به او گفت لیاقت شما برادرم است که هم جوانتر است و هم زیباتر که اکنون پشت سر شما ایستاده است. دختر به پشت سرش نگاه کرد اما کسی ندید. پش کورش کبیر به او گفت تو عاشق من نیستی چون اگر عاشق  بودی دیگران در نظرت مهم نبودند و به پشت سرت نگاه نمی کردی برو...

+نوشته شده توسط دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت14:55 توسط داود امیری امرایی | |

ممنوم به خاطر همه چیز

+نوشته شده توسط یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت1:21 توسط داود امیری امرایی | |

 

تقدیم به تو

شب عشق شب جشن و سرور

امشب آسمون پر از ستارست

ماه خوشگل من غرق نوره

امشب همه جمعند توی خونه

پره رو دامنت گلای پونه

عطر تن تو عطر بهار

چقدر دوست دارم خدا میدونه

حالا نوبت فوت کردن شمعاس

میدرخشی تو جمع مث الماس

همه بگن مبارک ایشالله

تولد تو جشن همه گلهاس

تولدت مبارک گل پونه

گل عزیز من یکی یدونه.......
 واسه من جشن تولد یه  بهونه بود همیشه تا رو هدیه ام بنویسم دلم از تو دور  نمیشه

 

درسته از تولدت گذشته فقط خواستم بدونی به یادتم. ماموریت بودم دسترسی به اینترنت نداشتم.

 ایشالا هرجا هستی سلامت باشی منم زنده ام اما خسته خسته

خیلی دلتنگتم  تا سال دیگه همین موقع خدانگهدار

بندر عباس پالایشگاه سرخون w 18

+نوشته شده توسط چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت1:50 توسط داود امیری امرایی | |

در رویارویی صورت و دست این نوازش است که فریاد می کشد

سرخی از کبودی پیشی می گیرد

درد از آه ،اشک از نفس می گریزد

آه ه ه ه بازهم پیشی می گیرد

کاش دست به کارش فکر کند

چشم طاقت بیاورد خیس نگردد

قلب از درد به خود نپیچد

باز هم پیشی می گیرد

می گریزم از روز

می گریزم از شب

شب از روز ، روز از شب پیشی میگیرد

من به این نیز قانع ام

و به فردا می اندیشم

کاش فریاد بزنم فریاد

شادی هم از غم پیشی می گیرد

 

 

+نوشته شده توسط شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت3:29 توسط داود امیری امرایی | |


+نوشته شده توسط پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت6:34 توسط داود امیری امرایی | |



می بخشمت بخاطر ترانه های صادقم


بخاطر سخاوت قلب همیشه عاشقم


می بخشمت بخاطرتویی که خیلی بدشدی


پیش توگریه کردمُ رفتی نموندی کم شدی


می بخشمت اگه نشد یه روزی مال من باشی


ولی بازم ازت میخوا م گاهی بیاد من باشی


می بخشمت اگه که من خوب میدونم دلت میخواست


چشمای تو رازی بودن ولی غرور تو نخواست


می بخشمت بخاطر چشمایی که منتظرن


خاطره هایی که نشد ازتوخیال من برن


می بخشمت بخاطر فاصله های دم به دم


بیادشعری که نشد یه خطِ شم برات بگم


رفتیُ کاری ازدل خسته ی من برنمی یاد


بایدباهاش کنار بیام خدا برام بد نمی خواد


بااین که با نبودنت غصه گذاشتی رو دلم

امابدون هرجا باشی دوست دارم خیلی زیاد

+نوشته شده توسط پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت6:29 توسط داود امیری امرایی | |


 شب گریه های زار امانم نمی دهد

نفرین   روزگار   امانم   نمی  دهد

گفتم ز سوز دل بنویسم برای تو

چشمان اشکبار امانم نمی دهد

یکدم به چشم خسته من خواب ره نیافت

سودای     انتظار     امانم    نمی    دهد

هر صبح و شام زخم زبانها و طعنه ی

پنهان  و   آشکار   امانم    نمی  دهد

دلتنگ پرسه های غروب خزان شدم

افسوس... این بهار امانم نمی دهد

صد بار توبه کردم و صد ره شکستمش

چون نفس  نا بکار  امانم  نمی  دهد

گفتم ز یاد می برمش بعد از این ، ولی

این قلب بی قرار امانم نمی دهد

+نوشته شده توسط پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت6:28 توسط داود امیری امرایی | |